به نام خالق هستی
سلام
اونقدر تو این چند وقته از عشق و عاشق و... این حرفا خوندم دلم آب افتاد . با خودم گفتم
تو نمیخوای بنویسی؟
خلاصه شد این متن:
با یاد تو خورشید را به ماه میسپارم
در آرزوی آن که فردا باهم
خورشید را از ماه طلب کنیم
هیچ میدانی امیدم در آرزوهای تو تاب میخورد؟
میدانی از خدا خواستم کنارم باشی؟
همان موقع
در زمین دل نیلوفری برایت کاشتم
تا کنون اورا دیده ای؟
همان که در خیالش به تو تکیه داد
همان که به پایت پیچید
همان که در آرزوی دیدن سیمایت
پیچید و بالا رفت و چه آرام آرام
چه صبورانه و چه عاشقانه
با رفتن آفتاب تو را تا صبح سراپا گل کرد
با آمدن آفتاب کنار کشید
تا اورا با حقیقت ببینی
در خیال خودش راهی نمانده تا وصالت

ولی...
هیچ میدانی اگر خزان آید
خزان آید و تو را نبیند
نه ...نه... او عاشق است
خزان را به جان خریده
ده ها برابرگلهایش بذر محبت به پایت ریخت
جمالش راکه تمام دارایش بود به پایت ریخت
چه رندانه میدانست اگر بر آنها پا بگذاری
دانه های عشقش عاشق تر میشوند
سرمای زمستان را حس نکردی
علت را جویا شدی نازنینم؟
به پایت خشک شد
تا مبادا سرما تو را بلرزاند
چه بگویم از نیلوفر؟
زمستان تو را عاشقانه تر میفشرد
با دانه هایش با نجوای شکستن سخن گفت
گفت که به تو نگویم چه میکشد
گفت تحمل غمت را ندارد
گفت اشک های تو دانه هایش را آبیاری میکند
گفت و ...
گفت دوستت دارد
مولف: دلم
حروفچین: مهدی
...........................................................
ببینید شد!هی بهتون میگم خودتون بنویسید!
هی کپی نکنید!
یا اگر کپی میکنید منبعش رو هم بگید!
ضمنا عنوان این پست عوض میشه
اگر اصلیش رو بزارم ذهنتون میره جای دیگه!
ولی بزار بگم
تاکربلا۱
.
.
آره خبراییه!
موفق باشید
خدانگه دارتون
![]()

