تبليغاتX
پرواز بی انتها
 سایبان

بسم الله
سلام و رحمت الله
...
بعد از مناظره های داغ انتخاباتی که در شب دوم خیلی خیلی داغ شد،فقط دوست داشتم بزنم بیرون!همون حس عجیبی که فکر میکنم همه ،اعم از طرفداران کلهم اجمعین چهار کاندید تجربه ش کردند!


شب دوم ، دو قطبی شدن فضا رو خیلی داغ کرد! دادن پوسترهای تبلیغاتی کاندید مورد علاقه اشون،اونم پوسترهای داغی که تازه از ترمینال رسیده بود شور شعفی وصف ناشدنی داشت!انگار دنیارو بهشون میدادی...یکی گفت شما کجایید؟! چرا پوستر نمیدید به مردم؟! من خیلی دنبالش بودم اما گیرم نیامد! گفتیم ستادیم! گفت کدوم؟ گفتم ستاد دیگه!! چه فرقی میکنه؟!
یه عالمه خانواده و پیر و جوون ...حتی کلی خندیدیم به دختر بچه ای که در مناظره های لحظه ای(؟) به یکی گفت :"بزار سنت به رای دادن برسه بعد این حرفو بزن"
واسه خیلی ها شده بود سرگرمی!میامدند اینطرف با پوستر این رنگی ولی یه خیابون اونطرفتر رنگ عوض میکردند!
چقدر حرص خوردیم بخاطر برخورد های مسخره و نابخردانه!
باید جلوی اهانت ها رو هم میگرفتیم،و بعضی وقتا با وجود دوستانمون تک می افتادیم و همه اصطلاحا اطلاعاتی شده بودند! هرچند بهترش رو خوندم "از دو نفر سه نفر نفوذی"
گلهای "رز سرخ" برنامه شب آخر بود که در یه چشم بهم زدن پخش شد.
چقدر حس خوبی بود.با وجود تضاد نظری ، بهم لبخند زدنها...آخر شب خسته نباشید گفتن ها.
من رو یاد سالهای اول انقلاب و جنگ مینداخت که جوونا چه شور و شوقی داشتند!!!

بعضی که فقط شماره شون رو داشتم تماس گرفتند و پیگیر امورات بودند!خیلی ها به شهرشون برگشته بودند و دوست داشتند در شهر خودشون تبلیغ کنند!

مطمئنا خیلی ها از این شور و شوق مردمی بیزارند پس اونها هم بیکار نبودند..."دو قطب عزیز بودن" و هر قطبی برای بعضی سایه ی امنی فراهم کرده بود!
یادم نیست از کجا شروع شد ولی مثل دعوای بچه ها شد! اول موضوع زیاد بزرگی نبود! در حد بگو مگو!مثلا این میگفت طرفدارای تو این شکلی اند ،اونم میرفت عکسهای اونشکلی طرفدارای اینو میزاشت!و..و
تا دیگه دعوا به جاهای باریک کشید.خیلی ها با همون بگو مگو ها "رفتند" ولی وقتی منه جوون به چیزی کلید کنم دیگه ول کن معامله نیستم!
رفت و رفت و رفت! ییهو به خود آمدیم دیدیم به به! پشت سرتو نگاه ببین چه خبره؟ تازه فهمیدیم بابا این دعوا ها واسه همین دعوای آخر بود! بابا ما اصلا با هم اینجوری مشکل نداشتیم،ببین الکی الکی چه بیخ پیدا کرد!
آخرش رسیدیم به حرف مدرس ولی با فرمولی که برای ما اثبات شده بود دیگه حرفش غیر قابل قبول شد!
شک کردیم که دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت؟!
دین و سیاست جدا بشه و الفاتحه بهتر میشه؟!
اینجوری شد که خیلی ها سر در گم شدند! بی حوصله شدند! عصبی شدند! و...

............................


شب قبل  آمدم نبودی !نوشتم بنویس! شب بعد تماسی حاصل شد و مطلع شدم از آمدنت(میدانست برایم مهم است) بعد از آمدن آنقدر ناراحت شدم که نگو نپرس! با هم بیرون زدیم و تا 3 صبح باهم بودیم!همدرد بودیم!
قضیه ی همان سایه است! بعضی سایه بانی خوش سایه میشوند و باکمال تاسف عده ای بووووووووووووووووووووووووق نیز جولانگاهی میابند ...
شوق و شور وصف نشدنی را به بهترین وجه تلخ نمودند که بر باعثین و بانیانش لعنت.
فعلا بر همین بسنده میکنم.

............................................................

 

چند تا عکس هم ببینید حال و هوا عوض شه!

به طبیعت زدن در حالت اکتشاف مسیر خیلی مهیج است.مثلا اینجا واقعا نمیدونستیم بعدش به کجا خواهیم رسید!؟

 اینجا هم بی انتهاست!

یه ریزه قبلترش میشه این .هرچی باهاش حرف زدیم که ما خودمون طرفدار محیط زیستیم و کاری باهات نداریم و نترس و بیا بیرون قبول نکرد!

صدای نفس نفس زدنش عجیب بود 

راستی کسی میدونی اینجا درب منازل سازمانی کجاست؟!

!؟ 

و آخری هم بدون شرح است!

 بدون شرح است

...

یا حق

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 
 
بالا