ای باران ای باران از غصه ام آگاهی
بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی
بگو به خاک هم نشین ماهی
می باری بر مزارش خوش به حالت که بارانی
از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی
بوی ما هم کشاند به خاکش ابر باران
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام همدم شبم یار آن چنان است
جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر بر نگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمانست
......افسانه ها زیبا هستند زیرا واقعیت ندارند واقعیت زیبا نیست وتنها کسانی برای همیشه از آن ما خواهند بود که برای همیشه از دست داده ایم و سهم من از عشق تو تنها رویای آرامش بخش و گرمی است که با خود به سردی گور می برم تا از غارت این زمانه ی پر دسیسه و پلشت برای همیشه محفوظش بدارم...تو می توانی گردش ماه را تکذیب کنی می توانی نور خورشید را تکذیب کنی اما عشق مرا هرگز تکذیب نکن در جهانی دیگر و در آن سوی ابدیت به انتظارت خواهم نشست و تنها چیزی که از تو می خواهم این که با باد و باران دوباره آشتی کنی زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد من به دیدار تو خواهم آمد و با هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت....

تو را دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز تو دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
I love you for all the women I haven't known
I love you for all the times in wich I haven't lived
For the scent of the wide open spaces and the smell of hot bread
For the melting snow and for the first flowers
For the innocent animals wich haven't been frightened by man
I love you to love
I love you for all the women I don't love
Who reflects me if not you yourself-I see myself so little
Without you I see nothing but an empty space
Between those other times and today
There have been all those deaths that I have crossed on straw
I have not been able to break through the wall of my mirror
I've had to learn life word by word
How one forgets
I love you for all the wisdom, which is not mine
For health
I love you against everything wich is only illusion
For that immortal heart over wich I have no power
You think that you are doubt but you're just reason
You are the powerful sun that rushes to my head
When I am sure of myself
این پست خیلی منطبق تر از قبلیه بر احوالت شریف!
|
+| نوشته شده توسط
مهدی در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
|