چقدر این ۲هفته سرم شلوغ بود
داد و فریاد خیلی از رفقا بلند شد که چرا نیستی؟!
یکیشون علی بود...آخه وقتی وقت ندارم و بهشون گفتم نمیتونم باشم چرا انتظار دارن تمام کارهای روابط عمومی بسیج دانشگاه رو من انجام بدم؟!علی خیلی شاکی شده...دعا کنید از من بگذره!!
اه!اسم دانشگاه اومد!!دیگه هیییییییییییییییییچ دوستش ندارم!اصلا دیگه به رشته خودم هم بی علاقه شدم...درس خوندن قبل از حوصله عشق میخواد که من با این وضع دانشگاه و استادای بی سوادش و مدرک بی ارزشش و شهریه ی هنگفتی که جاسبی میگیره...
میگن رتبه های برتر انجمن تو هر زمینه ای که موفقتر باشن میتونن ادامه تحصیل بدنددالبته میییییگن تا عمل خیلی راه داره ولی اگه بشه چی مییییشه!اینم دعا کنید! بگید هرچی خیره اون بشه!
خواسته یا نخواسته به جریانی وارد شدم که خیلی برام جذابه...هدفی دارم که امیدوارم تو همین مسیر فیلمسازی بتونم بهش برسم.وقتی همه ی عناصر فیلم با تفکر خودت باشه و وقتی این تفکر با تفکر دینی و مذهبی پیوند بخوره اونوقته که به دور از هر حاشیه ای میشه از جایگاهی حرف زد که خیلیها حرفت رو میشنوند...امیدوارم بتون بدون خارج شدن از این خط کار کنم
لاله هم مرد!!خیلی دلم واسش سوخت!واقعا اون دنیا لاله چه جایگاهی داره؟! گناهکار ؟نه!! پس چی میشه تکلیفش؟ کاش میدونستم
بعضی وقتا دلم بهانه میگیره و نمیدونم چطوری راضیش کنم...کاش قدرت این رو داشتم بطور کامل درکش کنم..بفهمم چی میگه تا همون کنم که اون میخواد...البته اگر حرفه حساب باشه!
تو همین هفته پیش بودکه پدر شهید فخر زاده گفت از وقتی خبر شهادت ناصر و بعد ۶ماه جنازش اومده مادرش مریضه...یا فرزند شهیدی که از چند نفر تو بنیاد شهید خیلی گلایه داشت و و قتی بهشون سربسته گفتم...خیلی راحت گفتند به درک!
آخه دیگه چی میشه گفت؟!همین چیزا رو میبینم که هیچ علاقه ای به کاره دولتی ندارم!کاش مادرم هم اینو درک کنه...
خیلی حرف زدم...موفق باشید
خدانگه دار
![]()
