...
.......
خسته ام از تو ! از تویی که مرد نیستی تا سر قولت بمونی!
از تویی که هنوز آدم نشدی! از تویی که به یک اشاره رفتی و احتیاج به طناب و ..نداری!
از تویی که در دلت چارطاق (اصطلاحی محلی به معنای فول!) بازه و هر ننه قمری (همان به معنای کس و ناکس) رو راه میدی!
از تویی که معلوم نیست کی میخوای یه تکونی به خودت بدی و خودت رو رها کنی!
بوی گند افکارت در آمده و نمیدونم حس بویایی نداری یا حالیت نیست!؟ همین روزهاست که لو بری!
خیلی سستی بیچاره!خیلی بیشتر از اینها توقع داشتم
همش با خودم گفتم .... میاد تکونت میده .میاد دستت رو میگیره
خیلی امیدوار بودم باهاش چکار کردی لعنتی؟! اون ....ی که من میشناسم خیلی کارش درسته و امکانات باز پروری داره. پس چی شد؟
یه ریزه به مغزت فشار بیار و افکارت رو از تعریف و تمجیدها خالی کن
شاید بفهمی که شاید نفهمیدی این آخرین فرصته!
اینا همش از سره دلسوزیه
راستی مگه نمیخواستی نفر ۱۴ باشی؟! اینم یادت رفت؟!
اینجوری که تو گرفتی اصلا تو لیست نیستی!
اینارو بخاطر خودت میگم نه بخاطر خودت ! بخاطر خیلی چیزا که بخودت چسبوندی!
بخطر آبروی اوناست و الا جنابعالی خر کی باشی؟

|
+| نوشته شده توسط
مهدی در پنجشنبه سی ام مهر 1388
|