تبليغاتX
پرواز بی انتها
پرواز بی انتها

Home Email Archive Designer

به نام خالق هستی

سلام

این هم یه متن در حواشی سفر راهیان نور که قراره یه جایی مورد استفاده قرار بگیره!

...

در این سرزمین آسمانی جوش و خروش احساسات را میتوان دید.

تنها کافی است بیایی و هم نفس با خاک شوی

خاکی که میعادگاه عاشقان سربندهای یا فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) ست

عاشقان معشوق را یافتند و دیدند

اما ما...؟

ما مانده ایم  و یادها و نامها

پس آمده ایم تا تبلور عشق و خون خاک را دریابیم

و خاک همان خاکی است که بر چادر مادر نشست تا عشق به ولایت علی را نقش کند

تصویری که با دیدن چادرهای خاکی در فکه وطلاییه و شلمچه و چزابه

 لرزه بر دلها می انداخت

چادرهای خاکی

چادرهای سیاهی که متانت و وقار و حجاب کامل را در ذهنها زنده میکرد امروز و در اینجا

یادها را نیز به کوچه های بنی هاشم می برد!

به آنجا که پسری خاکی شدن چادر مادرش را دید.

ای مادر خوبی ها

ای که فصل فصل زندگی تو همچون رؤیایی صادق است

میدانیم

میدانیم که چادرهای زیبای مادران و خواهرانمان

تنها گوشه ای از مهربانی و لطافت توست

و آنها نیز چه زیبا

 زیباترین را برگزیده اند!

....

و ناخواسته این شعر در ذهن ها نمی آید

که:

یا فاطمه من عقده ی دل وانکردم

گشتم ولی قبر تورا پیدا نکردم

در انتظارم مهدی بیاید

تا تربتت را پیدا نماید...

...

موفق باشید

خدانگه دارتون

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 23:52 توسط مهدی |


 به نام خالق هستی

سلام

اینم یه پست به نقل از حاج حمید

جوان ثروتمندی نزد یک انسان وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست .

مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید : پشت پنجره چی می بینی ؟

جوان گفت : آدمهایی که می آیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

سپس آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید :

در این آینه نگاه کن و بگو چه می بینی ؟

جوان گفت : خودم را می بینم

دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده اند . شیشه . اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی .

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن .

وقتی شیشه فقیر باشد ، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند .

اما  وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود ، تنها خودش را می بیند .

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلوی چشمات برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری


 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:48 توسط مهدی |


به نام خالق هستی

سلام به همه ی دوستان

امروز به یکی از دوستام گفتم که عنوان هر پست شیرازه ی مفهموم اون مطلبه!

و اینجا هم عقیق گمشده!

در کربلا ... بعد از جنگ...انگشتر امام حسین علیه السلام در دستانه نامردی دیده میشه...شنیدم انگشتر از دست مبارکشون بیرون نمی آمده...(...چرا انگشت و انگشتر نداری...)

با این حساب دیدنه این انگشتر برای بازمانده ها چقدر زجر آور بوده خدا عالمه...

اگر در همچین فضایی شعر رو دوباره بخونید...

دوستت دارم و مي بارم

 

 بر لبان تو كه آشيانة بوسه بود و لبخند

 

 

 

بوسه های پدر بزرگ...

 

 اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى فاطِمَةَ وَ اَبيها، وَ بَعْلِها وَ بَنيها، بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُكَ.

 

 

موفق باشید

خدانگه دار

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 0:31 توسط مهدی |


به نام خالق هستی

 

سلام

خوبید؟

این شعر رو بخونید و هرچی فهمیدید بهم بگید...خیلی به فهمیدنش نیاز دارم

ضمنا این شعر مربوط به آهنگ جدید(فکر کنم) از فریدون که نامش هم هست <باران>

شاعرش هم استاد عبدالجبار کاکای

 

ايستاده اي

 

 بي باران و بوسه

 

بي تپش گنجشكي در سينه

 

 بي صدا و خاموش

 

دوستت دارم و يكريز مي بارم

 

 بر شوره زار چترها و كلاها

 

بر عطر ها و پلاكها

 

بر ترانه هاي باقيمانده در طعم خاك

 

 بي پرنده ترين درختم

 

 بي ستاره ترين آسمان

 

 دوستت دارم و مي بارم

 

 بر لبان تو كه آشيانة بوسه بود و لبخند

 

 با ياقوت گوشواره هايت

 

از آن عقيق گمشده بگو

 

در بركه هاي كوچك زمين به جستجوي تو ام

 

آه پرنده پوش رنگين كمان من ، گل گيسويت ماه نقره اي ، رد ابرويت عصارة شب ، به من

 

نگاه كن با چشمي كه كمين گاه آهوان است .  

 ...

ادامه شعر در ادامه مطلب

 

هرچی از هرجاش به ذهنتون میرسه بگید

خیلی برام مهمه و باید زودتر به نتیجه برسم

الان که سرچ کردم به اینجا ها هم رسیدم

اینجا و ضمنا از اینجا فهمیدم نویسنده کتابه فرصت پنهان هم ایشون هستند

و در اینجا ادامه شعر رو که البته من متن خودم رو باهاش تصحیح کردم

 اینجا هم یه عکس از شکوفه های بهاری

موفق باشید

خدانگه دارتون


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 22:47 توسط مهدی |


به نام خالق هستی

سلام

به ترتیب بگم که میلاد پیامبر مهربانی و امام صادق علیه السلام و عیدتون مبارک

همه خوبن؟یا بقول علی خووووبییییییی؟

منم الحمد الله...خوبم..راست میگم!(به یاد سید)خیلی بهتر شدم ببین..

چندین فکر مختلف تو ذهنم هست که دیگه مجال فکر کردن به خیلی چیزا رو ندارم...یکیشون وبلاگ!

هم خودم...هم فامیل...هم دوستان..هم...

درس هم که اینقدر پاش سنگین شده که فقط با دعای خیر شما احتمال فارق التحصیلی وجود داره

اصلا دیگه از رشته و دانشگاه و استاداش و محیطش خسته شدم خلاصه دعا کنید تموم بشه و الا شاید

کارم به طلاق کشید

خلاصه اینجا تموم نشده هوایی جاهای دیگه شدم...وقتی دیگه نمیشه انتهای این جاده رو با کامپیوتر دید

همش رفته تو دوربین و صدا و تصویر زودتر باید فکری واسه رسیدن به مقصد اندیشید

دانشکده صدا و سیما از بین آقایون حاج آقاهای محترم واسه رشته کارگردانی دانشجو میگیره

چند سالی زمان میخواد ولی واسه وارد شدن به اینجا(فیلمسازی)یه اندوخته ی فکری و علمی میخواد که

من مثل گرسنه های شعب ابی طالب میمونم!

حالا تقدیر و قسمت روزگار چی باشه خدا میدونه!علی که میگه بیا قم همینجا به خانومم میگم یه دختر قمی...

منم میگم با خونه تماس بگیرند!!شوخی بسه!  

فعلا که همه چیز مبهمه...خسته شدم

دوست دارم روشن بود...معلوم بود تا انتها...اینجوری میشد فهمید به کجا ختم میشه

اینجوری فقط باید دعا کرد ختم به خیر بشه

تابحال اینقدر خلوت اینجا رو ندیدیه بودم

موفق باشید

خدانگه دارتون

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 ساعت 11:31 توسط مهدی |


سلام

هر پست برابر یک خاطره است

و این پست هم خاطره!

از مشهد نایب الزیاره همه دوستان هستم

موفق باشید

خدانگه دارتون

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 16:34 توسط مهدی |


سلام

چقدر این ۲هفته سرم شلوغ بود

داد و فریاد خیلی از رفقا بلند شد که چرا نیستی؟!

یکیشون علی بود...آخه وقتی وقت ندارم و بهشون گفتم نمیتونم باشم چرا انتظار دارن تمام کارهای روابط عمومی بسیج دانشگاه رو من انجام بدم؟!علی خیلی شاکی شده...دعا کنید از من بگذره!!

اه!اسم دانشگاه اومد!!دیگه هیییییییییییییییییچ دوستش ندارم!اصلا دیگه به رشته خودم هم بی علاقه شدم...درس خوندن قبل از حوصله عشق میخواد که من با این وضع دانشگاه و استادای بی سوادش و مدرک بی ارزشش و شهریه ی هنگفتی که جاسبی میگیره...

میگن رتبه های برتر انجمن تو هر زمینه ای که موفقتر باشن میتونن ادامه تحصیل بدنددالبته میییییگن تا عمل خیلی راه داره ولی اگه بشه چی مییییشه!اینم دعا کنید! بگید هرچی خیره اون بشه!

خواسته  یا نخواسته به جریانی وارد شدم که خیلی برام جذابه...هدفی دارم که امیدوارم تو همین مسیر فیلمسازی بتونم بهش برسم.وقتی همه ی عناصر فیلم با تفکر خودت باشه و وقتی این تفکر با تفکر دینی و مذهبی پیوند بخوره اونوقته که به دور از هر حاشیه ای میشه از جایگاهی حرف زد که خیلیها حرفت رو میشنوند...امیدوارم بتون بدون خارج شدن از این خط کار کنم

لاله هم مرد!!خیلی دلم واسش سوخت!واقعا اون دنیا لاله چه جایگاهی داره؟! گناهکار ؟نه!! پس چی میشه تکلیفش؟ کاش میدونستم

بعضی وقتا دلم بهانه میگیره و نمیدونم چطوری راضیش کنم...کاش قدرت این رو داشتم بطور کامل درکش کنم..بفهمم چی میگه تا همون کنم که اون میخواد...البته اگر حرفه حساب باشه!

تو همین هفته پیش بودکه پدر شهید فخر زاده گفت از وقتی خبر شهادت ناصر و بعد ۶ماه جنازش اومده مادرش مریضه...یا فرزند شهیدی که از چند نفر  تو بنیاد شهید خیلی گلایه داشت و و قتی بهشون سربسته گفتم...خیلی راحت گفتند به درک!

آخه دیگه چی میشه گفت؟!همین چیزا رو میبینم که هیچ علاقه ای به کاره دولتی ندارم!کاش مادرم هم اینو درک کنه...

خیلی حرف زدم...موفق باشید

خدانگه دار

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 1:40 توسط مهدی |


به نام خالق هستی

سلام

این سلام دادن برام خیلی  عجیبه...دیگه وبلاگ از برو بیا افتاده..شاید اینجوری بهتر باشه

اصلا مهم نیست.تا یه زمانی حس میکردم خوبه و باید وقت بزارم ولی الان میبینم اونجوری که فکر میکردم هم نیست...

برای همه دعا کردم...کاش تو این ایام هم کربلا بودم...

اینبار بین الحرمین هم دلم گرفته بود...همه جا بغض همراهم بود.مثل همیشه!بیشتر مثل کسی بودم که اومده دنبال گمشده ای..امیدوارم پیداش کرده باشم..اصلا چه خوب میشه اون بیاد و زحمت منو کم کنه!

مثل رفقای من که نیست..رفیییییییییقه.دوسته.عزیزه...

تسکین حال بی حالیم شده بازی با کلمات.نمیدونم چی میخواد بشه فقط امیدوارم ...

 

 

کاش میشد این شب به پایان میرسید

با ناز نگاهی غم این دل به آخر میرسید

کاش زاری و این اشک آه

در محضر جانان من آخر میرسد

کاش در خیل مشتاقان او

نوبت به ما اول نه آخر میرسید

رسم رحیمی و کریمی این نبود

جانی میسوزد و غمزه به آخر نرسید

 

موفق باشید

خدانگه دارتون

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 2:38 توسط مهدی |


به نام خالق هستی

سلام به همه ی دوستای خوبم

چه اونها که با نبودم اومدن و چه اونها که دیگه نیومدن

بهرحال بعد از سفر به مشهد اونهم در دهه ی کرامت حالا اومدم  بگم که

اگر خدا بخواد راهی کربلا شدم

در دعای عرفه ای که انشاءالله در نجف خواهیم خوند به یادتون هستم

فکر میکنم این سفر فرصت خوبی برای من باشه تا از خیل چیزا دل بکنم و

و اگر توفیق باشه دلداده به سرسپرده کوی دوست!

ضمنا رفتم انجمن سینمای جوان .اونهم رشته ی فیلمسازی!

به کسی نگید که در آزمون ورودی سوم شدم!

این شعر هم خیلی اومده تو ذهنم:

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست قبول ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریایست

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد .باشد

دوست خواهم داشت

بیشتر از دیروز

باکی ندارم از هیچکس و هرکس که تو را دارم

عزیز

خدا یارو نگه دارتون

موفق پیروز باشید

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 19:41 توسط مهدی |


به نام خالق هستی

سلام

اگر نمینویسم دلیل بر این نیست که بی خیال شدم

دلیل بر این نیست که خسته شدم

دلیل بر اینه که نمیخوام با نوشته های سرشار از دلتنگی باعث ناراحتی کسی بشم

پس فعلا...

دعا کنید حالم بهتر بشه

موفق باشید

خدانگه دار

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 13:1 توسط مهدی |


Home | Archive | Email