هر وقت میاد اولین کارش اینه پنجره ها رو باز میکنه
میگه نمیشه نفس کشید
یکی نیست بگه مگه تنهایی چقدر اکسیژن نیاز داری که هر وقت تومیای باید پنجره ها باز بشه؟
اما اون همیشه نگاه میکنه و بی توجه به اطرافش پنجره رو باز میکنه
حتی یه نفر یه روز بهش گفت مسخره شو در آوردی ها... حتی به اونم جوابی نداد
حالا معلوم نیست چش شده بی خیال پنجره ها شده
معلوم نیست این چندمین باره که داره بی واژه اصفهانی رو گوش میده
" واسه حرفایه قشنگی که نگفته شاعرانه ست "
میگه شما درک ندارید
""اگر درک داشتید میدونستید وقتی دلتنگی به اوج برسه
اونموقع حتی اگر اونی هم که دلتنگشی کنارت باشه ، فایده نداره
دلت به قدر سالها تنگ شده و در لحظه دیدار آروم نمیشه""
ما که نفهمیدیم چی شده
شاید تو این شعر حرفش معلوم باشه:
منو دریا
منو بارون
منو آسمون صدا کن
اسممو واژه به واژه تو دل ترانه جا کن
منو تنها
منو عاشق
منو خوبه من صدا کن
منو از همین ترانه واسه ما شدن صدا کن
منو بی واژه صدا کن
همصداتر از همیشه
به همون اسم عزیزی که برات کهنه نمیشه
واسه زندگی صدام کن
واسه هرچی عاشقانه است
واسه حرفای قشنگی که نگفته شاعرانه ست
منو شب صدا کن اما اون شبی که تو رو داره
اون شبی که جای ماهش تو رو پیش من بیاره
منو آیینه صدا کن
که میخوام مثل تو باشم
که برای با تو بودن
میخوام از خودم جدا شم
|
+| نوشته شده توسط
مهدی در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390
|